تبليغاتX
ما دو نفر
 

یادمه وقتی سیزده چهارده ساله بودم چقدر دلم می خواست یه کامپیوتر داشتم توش خاطراتمو ثبت می کردم  درست همینی که الان دارم نمی دونم چرا یه دفعه یاد اون زمان افتادم

آقایی که قرار بود جلد کتاب رو براش بزنم اومد و طرحش رو دید   نگفت بده نگفت خوب نیست قبول کرد اما تو نگاهش خوندم دوست نداشت یه چیز دیگه می خواست نمی دونم چی اما یه طرح دیگه یه چیزایی مد نظرش بود مثل اینکه یه مرد وسط دوتا ریل قطار در حال راه رفتن باشه یا اینکه اون ماه بیاد وسط و یه بچه روش بشینه بهش گفتم این کارا رو شما جایی دیدی و تکراری هستن من سعی کردم کار متفاوت باشه! قبول کرد اما نه از ته دلش منم چون اولین کارم بود برام خیلی خیلی مهم بود که طرفم خوشش بیاد با رضایت  واقعا برام مهم بود

خونه که اومدم از شدت ناراحتی حالم بد شد   حالا بهترم اما مثل این می مونه که یه دفعه همه چیزه تو از دست بدی و تمام سرمایه منم این طرحامه عاشقشونم دوستشون دارم  حس یه مادری رو دارم که بچش رو گم کرده باشه دلم گرفت به دختر نارنجی زنگ زدم همون موقع بلاگمو باز کرد و گفت خوبه اما نه عالی منم توقع نداشتم طرحم عالی باشه بهم قول داد روزی حتما یه طراح بزرگ می شوم   اما خیلی ناراحتم خیلی زیاد

اکشال نداره خوب می شم شایدم تحمل انتقاد ندارم    حتی طراح های بزرگم خیلی از کارهاشون به دل نمی شینه حالا راه زیاده هنوز قدم اول رو هم برنداشتم

یه چیز دیگه هم که ناراحتم کرد اینه که نتونستم برم نمایشگاه خیلی خیلی دوست داشتم برم حداقل دو نفر آدم حسابی کارامو ببینن در موردش نظر بدن اما نشد چون خیلی برای اینکار هیجانزده بودم واقعا ناراحت شدم 

یعنی می شه یه روز یه طراح بزرگ شم آرزومه باید خیلی زحمت بکشم خیلی بیشتر از الان

                                                                                                                    

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 19:33 توسط دختر آبی |
 

دیشب که داشتم بر می گشتم خونه از دانشگاه باهام تماس گرفتن که پوستر هامو ببرم مدیر گروهمون از ده تا شش اونجاست یه سری هاشون رو انتخاب کنه برای نمایشگاه خلاصه منم امروز با هزار دردسر مرخصی گرفتم کلی تو ترافیک موندم تا رسیدم دانشگاه اونم ساعت شش و نیم که استاد داشت می رفت خلاصه اینکه یه سری پوستر انتخاب کرد یه سوتی هم دادم اساسی من طبق آموزش هام یا شایدم برداشت اشتباهم فکر می کردم اعلان با پوستر متفاوته بعد فهمیدم که اعلان فارسی پوستره خدایا سوتی در حد ... خوبه باز حداقل امروز یه چیزی یاد گرفتم  

فقط اینکه باید خودم کارای پنجاه در هفتاد و قاب کنم هزینه اش زیاد می شه بعد هم با آژانس بفرستم غرب تهران این وسط هم یکی از پوسترهای تائیدی رو هم دانشگاه جا گذاشتم

نمی دونم ارزش داره اینقدر هزینه کنم یا نه نمایشگاه هم ۱۳ آذر شروع می شه نمی دونم هر کسی یه چیزی براش مهمه شاید این هزینه برای من خیلی نباشه چون کارم رو دوست دارم اما یکی دیگه بگه وا این همه خرج کنم که چی به هر حال بستگی به آدم داره که چه چیز براش مهم باشه؟

 

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 23:26 توسط دختر آبی
 

سلام دیدید بالاخره موفق به آپلود شدم

این دو کار رو برای یک کتاب شعر نو زدم به نام خواب کودکی اون چیزی که باید بشه نشد اما خوب ...

اولی که سادست و گویا

دومی هم خواستم یه جوری نشون بدم که دستهای اون شخص برگی از خاطرات کودکیش رو نظاره می کنه یا به خاطرات کودکیش فکر می کنه (نگاه می کنه) نمی دونم منظورم رو رسوندم یا نه؟

خودم دوستشون دارم (کدوم ماست فروشی می گه ماست من ترشه)!!!

 

                 

 

 

 

               

 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 22:39 توسط دختر آبی |

 

از همتون ممنونم واقعا بهم کمک کردین وقتی کامنت هاتون رو می خوندم واقعا بغض گلومو می گرفت بهم انرژی دادین درست موقعی که بهش احتیاج داشتم

از دختره ممنون بهت قول می دم زودی دوباره شاد و سرحال شم

سانیای عزیزم همیشه عاشقانه هاتو می خونم خیلی قشنگ توصیفش می کنی قدر سلامتیمو می دونم و راست گفتی که همه مشکل دارند و این روزها هم بالاخره می گذرن

از جوینده تشکر می کنم فکر می کنم واقعا عشق می تونه همه چیز رو دگرگون کنه و صبورانه منتظرم تا اون شادمانی رو که گفتی به سراغم بیاد هرچند الان که خوب نگاه می کنم می بینمش همینجاست درست کنار من

خود خودم ممنونم راست می گی اینروزها همه دلگیرن زندگی سخت شده و با توکل و آرامش باید جلو رفت

پانتی جون عزیزم تو که دیگه منو شرمنده کردی خیلی خیلی دوستت دارم واقعا حرفات موثر بود خیلی آرومم کرد تظاهر ایده خوبیه قبول دارم یه انرژی خاص می ده راستی پست قبلیمو پسرنقره ای خونده بود (شانس رو می بینی) کلی ازت تعریف کرد می گفت پانتی واقعا دوست خوبیه

شیرین جون واقعا باید تفریح تو زندگی باشه ما که کلا فراموشش کردیم اما یه برنامه توپ براش دارم در ضمن یه فکری هم باید به حال اعتماد به نفس بالام بکنم

جودی عزیزم فکر می کنم لذت ساختن و از صفر شروع کردن یه زندگی رو با هیچ چیز نمی شه عوض کرد اینکه به همسرت افتخار کنی که خودش روی پای خودش ایستاده و هر خرجی که داری از یه رژ کوچیک گرفته تا به بالا همسرت براش زحمت کشیده تا اینو برای تو تهیه کرده یه حس خاص به آدم می ده

دنیا راست می گی من خودم نبودم خودمم از خودم انتظار نداشتم اینجوری بهم بریزم

عماد جان تلاشم اینه که برای خودم زندگی کنم و سعی کنم این دوست داشتن پاکمون همیشه تازه بمونه

دیوونه مرسی از حرفت آره یه وقتهایی هم لازمه به خودم برسم هوای خودمو بیشتر داشته باشم

الان خوبم با حرفهای شما خیلی آرومتر شدم فقط می خوام بیشتر به زندگیم برسم قوی تر باشم پسرنقره ای می گه تو همه چیز داری اما بشین هدف و تعریفت رو از چیزهایی که فکر می کنی نداری بنویس ببین درسته واقعا نیستن واقعا نداریشون اگه نداری برای رسیدن بهشون تلاش کن اگه داری که قدرشون رو بدون راه حل خوبیه باید ببینم قوی بودن یعنی چی ؟ شخصیت چیه؟ هدف یعنی چی؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 23:23 توسط دختر آبی |

 

شنیدم که سیب برای آرامش خوبه به خاطر همین هر وقت غمگینم یه سیب می گیرم دستمو ده بدو که رفتیم هی گاز می زنم سیب می خورم تموم شد می رم سراغ بعدی دلم گرفته غمگینم هر کاری هم کردم نتونستم پوستری رو که اونقدر براش زحمت کشیدم نشون طرف بدم حالا به دلایلی که مربوط به محیط کارم می شه اینجا هم صد بار امتحان کردم آپلود نمی شه که نمی شه راستی پسر نقره ای برام کامنت گذاشته بود تو پست قبلی کلی خوشحال شدم اما باید بگم یه جورایی این روزا کم اوردم و خستم می دونم این حالتم موقتیه و دوباره خوب می شم اوضاع به روال عادی برمی گرده اما این بار ...

قبل از اینکه بنویسم داشتم سر فصل های درس فردا رو مرور می کردم که یادم بمونه سر کلاس چی باید بگم

دارم فکر می کنم مشکلاتم چیه ؟ چیه که اینقدر بهمم ریخته ؟ خیل خوب اصلا همه آدمها به اندازه خودش مشکل دارن دلشون می گیره توی وبلاگ های شما دردو دلاتون رو می خونم ...

داییم زنگ زده بود بعد از پنج سال نمی دونم چرا به من علاقمند شده شماره موبایلمو گرفت می خواد بیاد منو ببینه منم خونه و زندگیم روی هوا درست مثل همیشه بدتر اینکه کلی داشت در مورد بچه هاش تعریف می کرد خوب دیگه منم اگه مادرم زنده بود و سایه اش بالای سرم وضعم از همه اونا بهتر بود می بینید نبودن یه نفر چقدر می تونه زندگی ادمو تحت تاثیر قرار بده دختر داییم که یکیشون اونور مرزها داره درس می خونه کلی خانم دکتر بهش می بندن این یکیشون هم که دکوراسیون خونده و داییم کلی تعریف می کرد که می رن دکوراسیون دفترها و خونه هارو عوض می کنن خوب باباش خرجشون کرده دیگه اصلا به من چه چرا اینارو دارم می گم نمی دونم فقط خسته و عصبانیم شایدم حسودی می کنم

مشکل مالی  ج ن س ی خانوادگی مشکل مشکل مشکل ...

 خسته کننده است شاید به خاطر نداشتن تفریح باشه خیلی وقته یه بستنی هم بیرون نخوردیم

اونوقت دارم فکر می کنم داییم اینا بیان اینجا واقعا با این خونه کوچیکمون خجالت می کشم موذب هستم بیا مشکل کمبود اعتماد به نفس هم اضافه شد

ببخشید دلم خیلی گرفته ست دلم نمی خواد با این نوشته ها غمگین بشین اما واقعا غمگینم فقط همین   

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 22:31 توسط دختر آبی |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ma-do-nafar

دختر آبی

ma-do-nafar

http://ma-do-nafar.blogfa.com

ما دو نفر

ما دو نفر

ما دو نفر

من دختر آبی
24 ساله
شرق تهران زندگی می کنم
آبی به خاطر درون گرا بودنم
عکس بالای بلاگ حکایت ما دو نفر
پسرنقره ای سال 82 قلبشو به من داد
تفاوت قدی مون هم دقیقا همینطوره
اسمشم خودش انتخاب کرد
اوایل با هم این بلاگ ساختیم
اسمش هم شد ما دو نفر
به دلیل مشغله پسرنقره ای خودم سکاندارم
سادم
هر چیز کوچکی شادم می کنه
و هرچیز کوچکی غمگین
گرافیک خیلی دوست دارم

ما دو نفر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog